محل تبلیغات شما



یه روز حسابی بارونی و پاییزیه امروز و من اضطراب و دلهره شدیدی دارم برای به پابان رسوندن این تز. چند روزه که به نظرم رسیده از یه مدل که بلدشم نیستم استفاده کنم که خیلی آنالیزهام رو بهتر میکنه اما خب بلدش نیستم و همین هم بهم بیشتر دلهره میده! اما چیزی که هست اینه که این بار برگشتم که تمومش کنم. 

 


دیروز یکشنبه، دومین سالگرد ازدواجمون رو جشن گرفتیم. رفتیم رستوران Hans im Glück. خوش گذشت خیلی مخصوصا که تا حالا خیلی پیش نیومده بود، روز یکشنبه بریم مرکز شهر و یا رستوران که همین حال و هوای خاص تری داشت.

امروز دوشنبه که خود روز سالگرد ازدواجمونه، اصلا حس و حالش رو نداشتیم . هم خواب موندیم صبح و کلی عذاب وجدان داشتیم و هم فکرمون به شدت مشغول درس و کار و زندگیه که لذت بردن از لحظه خیلی برامون کمرنگ شده. البته این مشکل دوشنبه هامونه! هر دوشنبه دیر از خواب بیدار میشیم!!! 

 هوا هم این چند روز پاییزی شده . خوبه روز عروسی ما هوا اینچنین گستاخانه پاییزی نبود !!!

شب رفتیم Vapiano که یکم حس و حال بهتری پیدا کنیم. چه ایده خوبی هم بود. پیدا کردیم. و بعد شام، دوتا دوچرخه کرایه کردیم و مرکز شهر دوری زدیم. بسی چسبید.

* دستبند فسیل هدیه گرفتم و کفش جک ولفسکین هدیه دادم.  

 


هاله اولین کسی بود که وقتی پام رو تو هنرهای زیبا گذاشتم، دوستم شد. خیی باهم تفاوت داشتیم اون موقع ها. اخرین باری که دیدمش دقیقا زیر سردر دانشگاه تهران بود که من داشتم میرفتم بیرون و اون و همسرش داشتن میومدن دانشگاه و بهم گفت که داره میره برای ادامه تحصیل امریکا . اون زمان منم مشغول کلاس تافل و مقدمات مهاجرت بودم. حالا بعد از اینهمه سال، همدیگرو تو آلمان دیدیم . برای دو ساعت کلی گپ زدیم و خوش گذروندیم . تازه کردن دوستی که از سال 1382 میشناسی. حس عجیب و قشنگی بود.


تو این ۶ سال، هربار که برگشتم ایران ، رفتن به دانشگاه تهران و پرسه زدن تو هنرهای زیبا و زنده کردن خاطرات دانشجویی، یکی از برنامه های همیشگیم بود. حتی امسال هم که دوتایی بودیم، باهم رفتیم و من با ذوق و شوق تمام گوشه گوشه های هنرهای زیبا رو نشونش دادم و رفتیم دفتر آساتید که استادهایی که همیشه برام محترم بودن رو به همسرم معرفی کنم و متقابلا به استادها همسر بهترین دانشجوشون رو. اما هیچوقت نتونستم.

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

بچه دار شدن من